|
دل دیوانه ام
دردا... (حمیدرضا امینی)
|
بادها
وزید، برگ ها خزید، خزان در گوش طبیعت پیچید، مشکاتیان آرمید. نمی دانم
چگونه طلوع پرهیاهوی او را با غروب آرام و پرمعنایش جمع کنم.طلوعش
پرهیاهو بود زیرا که در فضایی ادبی وهنری تنفس کرده بود. شش سال بیشتر
نداشت که آموختن مقدمات موسیقی را نزد پدر ادیب خود آغاز کرد.اولین
کنسرت خود را در هشت سالگی در زادگاهش نیشابور اجراکرد.در نوجوانی
بارها در جشنوارههای موسیقی نواخت و هر بار مقام نخست را کسب کرد.پس از
ورود به دانشکده ی هنرهای زیبا به فراگیری ردیفهای موسیقی پرداخت.
|
 |
| |
|
از آقای
درویشی نقل می کنم « در آن ایام پرویز روزی ده دوازده ساعت سنتور می نواخت.»
شاید همین
ممارست های او و هم درسانش بود که توانست موسیقی ایران را از گذرگاهی خطرناک به
سلامت بگذراند.
سیاست
همسان سازی فرهنگی که غرب برای ایجاد بازار مصرف کالاهای خود در شرق اجرا می
کرد، موسیقی مشرق زمین و ایران را به شدت متأثر کرده بود.در چنین شرایطی که
رسوخ غرب زدگی هر روز به پیکره و ستون های موسیقی اصیل ضربه می زد، ذکاوت و
دلسوزیی اساتید از یک سو و همت و تلاش مشکاتیان و دوستانش توانست دری به روی
موسیقی به بن رسیده بگشاید و موجبات پویایی و بالندگی بیشتر آن را فراهم کند؛
تلاشی که نهایتاً به تشکیل گروه حفظ و اشاعه موسیقی انجامید.
مدتی بعد با
هوشنگ ابتهاج در رادیو فعالیت خود را آغاز کرد که این همکاری با استعفای دسته
جمعی آنان از رادیو پس از واقعه ی هفده شهریور پایان یافت.لذا پس از آن به
همراه جمع دیگری از هنرمندان جوان مؤسسه ی چاووش را تأسیس نمودند که متشکل از
دو گروه عارف و شیدا بود.در سال های نزدیک به انقلاب بیشترین فعالیت آنان به
نواختن نغمه های میهنی متمرکز بود. پس از انقلاب نیز مدت ها با دوستان نزدیکش
همراهی کرد ولی برخی بی مهری ها و بدسلیقگی ها او را آرام آرام به انزوا
کشاند.
همان
انزوایی که سال ها قبل اساتیدش رادر خود فرو برده بود.در هر حال این یک تکرار
تلخ تاریخ بود که گریبانش را گرفت.
یکه تازی اودر
سنتورنوازی و آهنگ سازی معلول چند توانایی خارق العاده ی او بود: سیطره ی ادبی
بر اشعار قدما و شعرای معاصر، تسلط کامل بر ردیف دستگاهی موسیقی ایران، تجسمات
ریتمیک قوی و پخته و تکمیل کننده ی همه ی این ها شوریدگی و شوریده حالی.
استاد درویشی
می گفت:
« حافظه ی
سرشار او سبب می شد وقتی شعری را دو بار می خواند برای همیشه آن را از بر می شد
و این مسأله موجب غنای ادبی او شده بود.لذا بهنگام آهنگ سازی نیازی به ورق زدن
دیوان اشعار نداشت، بلکه به راحتی از حافظه ی خود شعری را متناسب با حال و هوای
دستگاه و نغمه ای که می نواخت انتخاب می کرد و همیشه در این امر به گزین بود.»
جنبه ی دیگری از نبوغ وی
تجسم ریتم های سنگین بود.اگر ملودی، هارمونی و ریتم را سه عنصر تشکیل دهنده ی
قطعات بدانیم، آنچه در این بین، میان تمام سازها مشترک است ریتم است. به قول
هنرمند گرامی آقای رجبی بایستی از دریچه ای به عظمت آفرینش به ریتم نگریست.
توانمندی او در تجسم ریتم ها آن قدر بالا بود که به راحتی آن ها را در هم می
شکست و زیر پا می گذاشت.این مسأله نوعی نظم آمیخته با بی نظمی در موسیقی او رقم
می زد که بر گیرایی و تأثیر گذاری آن می افزود.می گفت:
«من برای بیان
بهتر موسیقی ام به هر کاری دست می زنم، شیوه ی بیان برایم مهم است، نه ریتم و
دستگاه وغیره.اگر لازم باشد از دوازده دستگاه و آواز موسیقی ایرانی خارج می
شوم.»
از این جهت
به جرأت می گویم در موسیقی معاصر ایران کاری کرد که قبل از او نیما یوشیج در
شعر معاصر فارسی به نهایت رسانده بود.نیما می گفت:
« من نمی
خواهم از اوزان شعر بکاهم، بلکه می خواهم به زبان حال و با ایده و نگرشی به
آینده -اگر شدنی باشد- بر وزن ها بیفزایم.»
از این جهت می
گویم اگر شعر نیما رودخانه ای است که هر کس به فراخور خودش از آن آب بر می
دارد، موسیقی مشکاتیان دریایی است که هر کس به مرتبه ی عشق و درکش در آن غرق می
شود.
سومین
توانمندی او که به حق اصلی ترین عامل ماندگاری اوست، تسلط تمام و کمال او بر
ردیف موسیقی ایرانی بود.وی یک نوازنده و آهنگساز نوآور بود ولی نوآوریش ریشه در
سنت داشت. گاندی می گوید:
« نوآوری اگر
ریشه در سنت نداشته باشد، مبتذل است.» سنت و گذشته محصول کوشش فردی هنرمندان
نیست، سنت منحصر به دوره ی کوتاه چندساله نیست.سنت در موسیقی فرآیندی اجتماعی
است که ازذهن هنرمندان زاده شده، از تنگناهای تاریخی گذشته، با اقبال آدمیان
ادوار گذشته مواجه شده وتا به امروز خود را حفظ کرده است.لذا اگر سنتی وجود
دارد، معنایش این است که در طول تاریخ نوآورانی آمده اند، حرف تازه ای زده اند
و مردم آن حرف های تازه را پذیرفته اند.از این رو اگر جامعه شرایط پذیرش نوآوری
را نداشته باشد این نوآوری در گنجینه ی سنت محلی از اعراب نخواهد داشت.همین است
که از برخی هنرمندان تنها نامی باقی می ماند و حرف و هنرشان در تاریخ دفن می
شود.با این مقدمه می توان پذیرفت که موسیقی سنتی آیینه ی تمام نمای تاریخ
موسیقی ایران است و شرط ماندگاری نیز آشنایی با فراز و نشیب این تاریخ است.
همانطور که
قیصر امین پور می گفت:« گذشته اگر چه گذشته است ولی درنگذشته است و نمی توان از
آن گذشت.»
به هر بیان
مشکاتیان ماندگار شد چون هم جدید بود، هم قدیم. جدید بود چرا که پس از سماعی،
ورزنده و پایور آسمان شب سنتور نوازی را دوباره اخگرباران کرد و قدیم بود از
این جهت که در نگاهش به موسیقی ایران می توان گفتگوی موسیقی و تاریخ را
دید.همین دیدگاه قالبی در ذهن او گنجانده بود و سبب شده بود که بگوید:« نوآوری
انجام نمی گیرد مگر اینکه جامعه آبستن آن باشد.» و هنگامی که عده ای به محزون
بودن موسیقی ایران انتفاد می کردند،پاسخ می داد:
« اگر نوازنده
ضعیف است، گناه ساز ایرانی چیست؟ و اگر ساز ما ناقص است گناه موسیقی ایران
چیست؟»علتش این بود که فراز و فرود را در موسیقی سنتی می شناخت و در نواهای
سکون و حزن و رستاخیز آن سیر کرده بود.
اما ویژگی
مهمی که او را به حق از معاصرانش متمایز می کند شوریدگی و شوریده حالی
اوست.موسیقی او فوران دغدغه های درونی اش است.به قول خودش:« هر آهنگ و نوایی
ابتدا درون مرا به فغان آورده است و مرا مبتلا کرده است، سپس چون اشکی که از
چشم و به ناگزیر جاری شود بر ساز جاری و به نت درآمده است.»آری، او تنها یک
موسیقی دان نبود، به موسیقی مبتلا شده بود و از این منظردیگر مترجم حرف قدیمی
ترها نبود، که به تعبیر آقای مختاباد یک موزیسین مؤلف بود.مؤلفی که آهنگش را با
تمام ریزه کاری های علمی و احساسی می نواخت.حتی هر وقت جای صدایی را خالی می
دید به دنبال خلق آن صدا می رفت و حاصل این خلاقیت ها ابداع ساز هایی چون
سنتورباس، سه تار سوپرانو، قیچک باس و قیچک آلتو بود. قرینه ی مؤید این شوریدگی
او پشت و رو شدن حس و حال موسیقی اش از آغاز تا پایان بود، به گونه ای که رفته
رفته به سمت صداهای افسرده گرایش یافت.
این چیزی نیست
جز پاک و واقعی بودن هنر او. هنری که زاییده ی رنج زمان است.آنگاه که مضراب ها
با تمام جان بر ساز فرود می آید و ناگهان ساز وحشی رام و آرام می شود و سکوت
حاکم می شود می رساند که زنجیری ناگسستنی هنرش را با شوریدگی اش یدک می کشد.
این سیر احساسی اوبه سمت صداهای افسرده و جستحوی شفا در تنهایی بیش از همه
معلول کج اندیشی ها و کوته فکری های سست عنصران بود.کج اندیشی های متضاد و
مغایر با زیست نوین که هر روز عرصه را برای «کاسه لیسان موسیقی» ، «صنعتگران
موسیقی» و «بوقلمون صفتان موسیقی» فراخ تر می ساخت و نهایتا همان بر سرش آورد
که پیش از این بر سر حسین منزوی، پرویز یاحقی، شهریار فریوسفی و خیلی های دیگر
آورده بود، تا آنجا که این درویش دانا فضا رانامحرم دانست و کنار کشید و در این
مدت بارها گلایه هایش را بر زبان آورد:
« وقتی
تلویزیون برای پخش صدای یک ساز شش هزارساله آن را پشت گل های بسیار پنهان می
کند، چگونه جوانان باید به شناخت کافی از هنر اصیل موسیقی برسند؟ آن هم در
زمانی که موسیقی لس آنجلسی دست به دست می چرخد.»
اما همین
دشواری هاست که هنرمند را به مرحله ی پهلوانی می رساند.این را خوب می دانست و
بر زبان می آورد که « شرایط سهل هیچ گاه زمینه ساز حرکت های موثر نبوده است.»
همان طور که
تنگنای اجتماعی جامعه ی ایران حرکت شعر معاصر را آغاز کرد، سرعت بخشید و در چشم
به هم زدنی نیما و سهراب و شاملو و اخوان را آفرید؛این سختی ها جریان موسیقی
ایران را بالنده تر خواهد کرد.اگر این نهال به دست باغبانان متعهدی بیفتد روزی
درختی تنومند خواهد شد که از باد و باران گزند نخواهد دید...
دل
دیـــــوانه ام دردا که کنـــج خانــه می مـــیرد ز درد بی کســی
دیــــوانه در ویـــــرانه می میرد
در آن گلشــن
که گلچــینش هوا را پــاس می دارد هــــزار آوای خوش خوانـــش درون لانه
می میرد
مرا گر اشک
گرم از حرف دم سردان نمی جوشد خـزان چون می رسد از ره دل پروانــــه می
میرد
غمـت را با دل
غــم گستـــر خودگو، نه در محفـل درون شمـعدان هم شمــــع در کاشــانه
می میرد
نمی خواهد
سپیـد بـال و پرهـاشان سیـه گردد که قـو وقتی ز مرغـان می شود
بیــگانه می میرد
توانـــی بی
تکـــلف پیشمرگ یـــــار خود گــردی که پیش از شمـع و گل در انجمن
پروانه می میرد
غم گنگی ست در
چشمــان طفـــلان محـل آری سیه پوش است شادی، هر زمان دیوانه می میرد
بشوق مویـه ما
را مویـرگ ها زنده می گـردد تو را گــر درد و غــم با نشئــه ی
پیمانه می میرد
ز مستی بیشتـر
دارد گنه تزویــر و پرهیـزت من و مستی کـــه بر خــاک در
میـخانه می میرد
خوشا آزاده
جان دادن که با یک جرم و در یک جا یکی رنـدانه می مــاند، یکی مردانه
می میرد
بــــــمان تا
شاهــد آوازه ی ناکـامیت باشــی «پریشا» قهرمــــــان در آخــر
افــــسانه می میرد
شعر: بهرام سیاره
بازگشت به صفحه اصلی
|