|
ساحل افتاده گفت : گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج ز خود رفته ای ، تند خرامید و گفت
هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم
باز هم حرکت ، اهل تطور و ترنم و ترانه
گفته اند : جهان چیزی نیست که به جز حرکت و خلاء یا انرژی
و خلاء . ذیمقراطیس در دو هزار و سیصد سال پیش می گوید :
بد و نیک و ترش و شیرین از روی عادت است و براستی جز جزء
لایتجزی (اتم) و خلاء چیزی وجود ندارد. منظور حکیم خندان
ما از ترش و شیرین ، عادت است. مسلما این است که محسوسات ،
ذهنی اند.
یادم می آید در دوران کودکی در بیادم نیست
کدامین کلاس ، آزمایش دو تشت آب گرم و سرد با دو دست را
تجربه کرده ایم . بی گمان باید بود که این قوس و قزح زیبا
، تنها در دیدۀ ماست نه در آسمان.
بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای
زندگی فرا می رسد که باید چنین کنیم : نایستیم ، بنمایانیم
، که اهل باران و رودیم نه از ساکنان برکه و تالاب ، کشف و
ابراز کنیم .
پدید آوردن زیبایی در زمانه ای که پلشتی
معیار ارزشهاست دارای معنای والایی است. عیار سنجش آنگاه
که رذیلت باشد ، حرکت به سوی عکس آن فضیلت است. کوری را به
خاطرآرامش تحمل نکنیم. در دفترچه ای کوچک و در سنین پایین
، آرزو هایم را نوشته بودم ، دفترچه را آنگاه که بچه ها
مثلا دکور خانه را عوض می کردند (همین تعداد تیر و تخته را
) پیدا کردم ، چند روزی مرا به دنیای دیگر برد.
همان دوران کودکی … زلالی ، که هر
چه میدیدی ، می خواستی و هر چه می خواستی ، می دیدی .
بر پیشانی صفحه ای نوشته بودم : چون شعله
ای خرد بر فراز دکل هایی بلند ، سو سو زدن به حقیقت نوری
کوچک بودن ، اما دلگرمی بزرگ بهر دریانوردان راه را گم
کرده و کشتی شکستگان.
بگذریم که از این همه آمال ، آلام آرزومند
را هم پیالۀ شهریار کرد که :
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را
باری باز هم سو سو زدن ، ما را به دیار
حرکت بر می کشاند . می خواهم بگویم زمان هم زاییدۀ حرکت
است. اگر حرکتی نبود و تغییری نمی بود ، زمانی وجود نمی
داشت. زمان در معنای احساس قبل و بعد ، امری ذهنی است . و
تنها ذهن انسان می تواند آن را به جهان و آنچه در اوست ،
بدهد اما زمان به معنی تفسیر ، امری خارجی است و اگر ذهن
بشر از جهان برخیزد ، باز بر جای خواهد بود. اگر ذهن در
یابنده ای نباشد ، باز جذر به دنبال مد خواهد آمد و روز به
دنبال شب.
درست می گویند فلاسفه که قانون جاذبه ،
قبل از نیوتن هم بوده است و همه چیز طبق آن عمل می کرده
است ولی نیوتن آن را کشف و ابراز می کند.
هستی ما مشروط و محدود به زمان است
و از آن سرچشمه می گیرد ، آنچه ذهن به عالم می بخشد معنی
است نه وجود ، اشیاء خارجی جز آنچه ما بدانها می دهیم معنی
ندارند.
ای گسترۀ لا یتناهی که تویی
فهرست سپیدی و سیاهی که تویی
برون ز تو بینمت هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
امروزه از ایده آلیسم و اصالت اندیشه
نسبتا کمتر سخن می رود . ساکنین کره مقدس زمین بدون ریا ،
یاد گرفته اند که هر آنچه را که می خواهند ، بخواهند و به
آنچه میل می کنند ، میل کنند تا بدانجا که حق را گرفتنی می
پذیرند نه دادنی. البته در در جوامعی انسان معنای خود را
باز جسته است و فکر نمی کند که برای جاودان ماندن ، باید
این جهان را نابود ساخت . زیرا این جهان بیش از آمدن ما
بوده است و پس از ما نیز خواهد بود و چون می شنوند که
انسان خود را معیار همه چیز می داند به خنده می افتند.
آنان می دانند بشر در سرگذشت طولانی طبیعت
، سطری بیش نیست و هنر اقدامی است برای مشاهدۀ جزء در پرتو
کل.
یک چند به کودکی استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
گاهی اوقات خیلی حرفها برای نگفتن دارم .
سرگذشت کاشف ، اگر سطر باشد ، شعر بی واژه یا اشعار بی
واژه ( چند جلد) با تامل شاید بشود نقطه ای ، نقطه … همان
بی همه چیز ، اما پدید آورندۀ خط و حجم و نیز افزون کنندۀ
یک دوم کشش به نغمات موسیقی . باشد که در نظر آید .
پرویز مشکاتیان تابستان
۱۳۸۷ |