خبر ناگهانی بود. بیمقدمه… همه چیز در دل و جانمان فرو ریخت. موسیقی ایران در سوگ یکی از مشاهیرش گریست. یکی از چاووشیان ترک یاران قدیم گفت. آنچه اما با شنیدن خبر وداع خالق جاودانههای این سی سال برای ما باقی ماند، مشتی غم بود و کوهی از حسرت. دهانی تلخ که توان آه کشیدن هم نداشت و کمری که زیر بار این درد جانکاه به ناگاه خم شد. همهی ما شوکه شدیم…

خبر پرواز همیشگی استاد بزرگ و موسیقیدان جاودانهی ایران باورکردنی نبود. مشکاتیان خود سیمرغ تیزپرواز موسیقی ما بود. هر بار با مضرابهای سنگین و آبگینش به ما درس پرواز میداد. او خود مرغ خوش پر و بالی بود که هر بار بر تارک آسمان نوایی مینوشت تا همیشه و همیشه بر سینهی این سقف بلند به یادگار بماند. اما ما را چه شده که اینبار پرواز او را باور نمیکنیم؟ گویا تاب تحمل این پرواز برای ما غیرممکن است. مشکاتیان رفت و ما ماندیم با خلواری از آرزو. با سیلی از اندوه و با بیکرانی از خاطره و احساس. در این سالها بزرگان بسیاری از عرصهی موسیقی ایران را از دست دادهایم و این بار نیز موسیقی ایران چه مظلومانه با «سرو آزاد» خود وداع میکند. چه غمگنانه…
از چه باید گفت؟ از کدام نوا؟ از کدام خاطره و از کدام لحظه؟… از آن مضرابهای پر و سهمگین که چون اکسیر، جان را تازه میکرد و روح و دل را سراسر متوجه خویش میساخت و وجود انسان را سوار بر موجی از حس سرمستی ارضا میکرد؟ از آن روایتگونههای زلال و خالص که در پیشدرآمدهایش روان بود و ذهن را به تفکر وامیداشت و غم و شادیهامان را همراه میشد و روایتگر؟ از آن شورهای بیهمتای تصنیفها و چهارمضرابها که همانقدر ناگهانی بر جانمان مینشست که از دل و جان مشکاتیان بیرون میآمد؟ و یا از آن جواب آوازهایی کامل و یگانه که همه چیز انسان را در بر میگرفت و میکشید و میکشید تا ناخالصی جان را چون پوستهای چروکیده و خشک از بیخ و بن جدا کند؟ و هزاران حیف و صدهزاران دریغ که مشکاتیان چه زود رفت. گویی خواست تا این خداحافظی ناگهانیاش تلنگری باشد بر همهی ما. بر ما که گاهی هر آنچه از زیبایی و بزرگی داریم را از یاد میبریم. بر ما که هنرمندانمان را تا زمانیکه هستند ارج نمینهیم. تا هستند همهی توانمان را برای گلهها و شکایتها و حتی دشمنیها بهکار میبندیم و وقتی میروند صورتمان خیس میشود و همه به تکاپو میافتیم و چه تکاپوی دروغینی. چه اشکهای بیثمری. این درسی که مشکاتیان خواست با وداعش به ما بدهد نباید بیثمر بماند. باید بزرگان را از عمق جان ارج نهیم. اگر گاهی اختلافنظری هم با آنها داریم چرا باید آن را در جهت کوبیدن و دشمنی کردن بهکار بگیریم و بعد در دگر روزهایی، چنین اشکِ بیهوده بریزیم؟ اشکهایی ناپاک… و ما چه دیر به خود میآییم. وقتی بزرگانمان میروند، یکی از پس دیگری.
«مشکاتیان» تنها یک نام نیست؛ هنر مشکاتیان تنها در لحظاتی که خوش مینواخت خلاصه نمیشود. یاد و خاطرهی ما از مشکاتیان تنها به سالهای خلق آن آثار یگانه محدود نیست. مشکاتیان، ساز و آوای سه دهه است که همراه شب و روز ماست؛ در خانه، سفر، در غم، شادی، در زمستان و بهار. مشکاتیان ستارهی نخست ذهن موسیقایی ما بود. تمام این سالها نه تنها بر آثار او گرد فراموشی ننشست؛ بلکه جاودانههایش بیش از پیش صیقل خورد تا حالا بعد از این همه سال آثار او همه چیز ما باشد؛ بر فراز موسیقی ایرانی. بیرقیب و با اقتداری بیهمتا ایستاده و دوستداران نواهای پاک و ذهنهای تشنه را سیراب میکند و این چشمه همچنان بیدرنگ میجوشد. از همینروست که مشکاتیان زنده است. مگر «بیداد» مختص به یک دوران و یک دهه و یک ملت است؟ مگر این شاهکار جاودانه فراموششدنی است؟ بیداد هر روز بیش از بیش بر زبانها و جانها روان خواهد بود. «آستان جانان»، «جان عشاق»، «نوا»، «دستان»، «قاصدک» و «سرّ عشق» و… . چه کسی نامهای بزرگتر از این ها را سراغ دارد؟! مگر این کوههای استوار و قلههای عظیم از یاد میروند؟

مشکاتیان، این اعجوبهی تاریخ موسیقی ایران با همین نامهای بزرگی که خلق کرد همواره زنده و استوار خواهد بود. مگر برای ما روزی خواهد بود که یکی از این آثار را نشنویم؟ مگر سفری خواهد بود که با یکی از این جاودانهها همراه نباشد؟ مگر کلاس درس موسیقیای خواهد بود که سخنی از این آثار در آن به میان نیاید؟ ما و نسل ما نخستین افرادی هستیم که با این آثار بیبدیل روز و شب میگذرانیم. زمانه میگردد، روزها و شبها از پی هم میآیند. بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز بهار و زمستان و بهار و زمستان… . ما میرویم. نسلها میآیند و میروند و تا ابد دوستداران هنر ایران، از این چشمههای خشکیناپذیر سیراب میشوند.
خاطرهی مشکاتیان و تمام این شاهکارهای بیبدیلی که خلق کرد، برای دوستداران شجریان به گونهی دیگریست؛ چرا که بهترین آوازهای شجریان در همان سالهای درخشان همکاری با مشکاتیان خلق شد و ما با همان آثار شجریان را شناختیم و تا زمانیکه زندهایم، محصولات آن همکاری را اوج آثار شجریان میدانیم . از «رزم مشترک» و «ایرانی» تا «دود عود». از «شیدایی» تا «صبح است ساقیا» و «جان جهان» تا «قاصدک». گویی این آخرین همصدایی شجریان و ساز مشکاتیان، خود حکایت غمهای مشکاتیان بود. غمهایی که سالها بعد او را کمکار کرد و رمقش را گرفت. غم مردم، غم بیمهریها و قدرناشناسیها. غم و رنج دانستن ندانستنها. و حالا این «قاصدک» چه تلخ پرواز کرد در آستانهی «خزان»:
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب…
همصدایی این دو سالها در تار و پود خاطرات زندگی همهی ما تنیده و در رأس تمام این خاطرات نام بزرگ مشکاتیان میدرخشید و میدرخشد. و حالا چه بد میاندیشیم و با چه حسرت عظیمی، آه بر دل مینشانیم که چرا بعد از آن همه سال که از قطع همکاری شجریان و مشکاتیان گذشت، فرصتی دست نداد تا باز… چه حسرت بیکرانی و چه آرزوهای بیسرانجامی. باید نشست و تماشا کرد موسیقی ایرانی در سالهای آینده با این ضایعهی بزرگ چه خواهد کرد؟ چگونه به راه خویش ادامه خواهد داد و آیا رمقی باقی خواهد بود برای سایر اساتید تا این میراث بزرگ را از این ناهموار گذرگاه تاریخ به سلامت عبور دهند؟ آیا یاران دیرین مشکاتیان تاب تحمل این «درد مشترک» را دارند؟ شاید «دشوار زندگی» این بار برای اهالی موسیقی ایرانی آسان نگردد و شاید فرصت عبرت برای ما از دست رفته باشد… ترس و نگرانی از آیندهی موسیقیمان سراسر وجود را در بر میگیرد و بر خود میلرزیم که مبادا…
عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت













